خسته ام و کلافه ،در عین حال دارم سعی می کنم که بین کارها ،انبوه کارها و این خستگی یک تعادلی ایجاد کنم . تقریبا نصف بیشتر کارها در سایه ای از اشک انجام می شن. بدتر از همه اینکه به شدت با حماقت های قلبم درگیرم و سعی می کنم جلو خودم رو بگیرم . اما تحمل این شرایط سخت تر از اونی هست که من در توان دارم.
مشاورم اجبار کرد که به جلسات گروهی ادامه بدم و من اصلا تمایلی به این کار ندارم. تماس گرفتم و گفتم که نمی رم اما یک ساعت بعد اون تلفنی با من صحبت کرد و صحبت کرد تا راضی بشم . و اینکه این جلسات گروهی مشکلات من رو حل می کنند. با این حال هنوز نمی دونم می رم یا نه ؛یا اصلا نرفتنش درست هست یا غلط
تنهام ،خسته ام ،غمگینم و به شدت آسیب دیده و شکسته. سعی می کنم به این کلمات و واژه ها فکر نکنم اما نمی شه . نمی تونم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:3  توسط کچل کفتر باز
|
این روزها خوب نیستم ، دچار چنان حال بدی شدم که سابقه نداره . چیزی رو تجربه کردم که تا بحال تجربه نکرده بودم و درد داره ، درد عمیقی که هرچقدر دست و پا می زنم آروم بشم به جایی نمی رسم . شاید هم به خاطر موقعیتم باشه ، شاید هم من قدرت روبرو شدن با این مساله رو نداشتم . اما دردی توی قلب و روحم نشسته که آروم نمی شه
دارم زندگی می کنم ، زندگی معمولی و همیشگیم رو ،و حتی با تنوع بیشتر اما غمگین شدم . غمگین . شکسته شدم و این درد توی سینه ام رو پر کرده
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:9  توسط کچل کفتر باز
|
نشستم توی حیاط دانشکده بعد عمری یه ساندویچ ژامبون مرغ و چیپس بخورم. گربه اومد انقدر جلوم چرخید و میو میو کرد و خودشو مالید به پام که چند تا تکه ژامبون براش انداختم. چیپسم ریختم. یهو یک کلاغی از آسمون اومد عینهو عقاب تیز به سمت این چیزا ،گربه رو می گی شد پلنگ،اقا اینا آبرو برا من نداشتن همچین که همدیگه رو سر یه تیکه ژامبون و یه کم چیپس تکه تکه کردن.
چنان بی آبرویی راه انداختن که ناهار من شد نون ساندویچی و کاهو و گوجه ،ناهار اونا شد ژامبونا و چیپسا
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 16:11  توسط کچل کفتر باز
|
منوی غذا :
پشمک
بستنی
چایی با قند و بی قند
کباب
جوجه کباب
ته چین
ریحون
ماست
بادام
سیب زمینی آب پز و سرخ کرده
تخم مرغ آب پز
آجیل در هر شکل
گز
کلوچه
باقلوا
ماهی
قیمه
خیار
هویج
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 18:39  توسط کچل کفتر باز
|
امروز من ساعت 10 دانشگاه بودم ، رفتم سالن مطالعه ،یک دختری اینقدر زود اومده بود که یه دور صبحونه خورده بود. نشسته بود اونجا و چت می کرد. من رفتم نامه هامو امضا گرفتم و اومدم و اون ناهار می خورد و چت می کرد. من رفاتم ناهار و اومدم و اون داشت چت می کرد. من جام رو عوض کردم و از ساعت 1:30 تا 5 می نوشتم و اون داشت چت می کرد. من رفتم بخش مرجع و فیش برداری کردم و اومدم و اون داشت چت می کرد. ساعت شد 7 و من در حالی که یک بخش از تزم رو نوشته بودم وسایلم رو جمع کردم که برگردم خونه و اون داشت چت می کرد.
من واقعا اومدم بیرون و اون رو دیدم که هنوز روی لب تاپش خم بود و چت می کرد
خداییش با کی چت می کرد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 22:30  توسط کچل کفتر باز
|
1- دیگری باید خیرخواه شما باشد
2- از دیگری باید حمایت اساسی بگیرید
3- حق شما است که شنیده شوید و با محبت پاسخ بگیرید
4- حق شما است که نظر خود را داشته باشید حتی اگر مخالف با نظر دیگری است .
5- حق شما است که تجربه و احساس شما را واقعی و جدی بگیرند.
6- حق شما است که به سئوال های شما در رابطه با مسئله ای که قانونا به شما مربوط است پاسخ ساده داده شود.
7- حق شما است که از دیگری تهمت و سرزنش دریافت نکنید.
8- حق شما است که مورد انتقاد و قضاوت بی رویه قرار نگیرید.
9- حق شما است که به شغل و علایق خصوصی شما احترام بگذارند.
10 -حق شما است که از دیگری انتظار تشویق و حمایت داشته باشید.
11- حق شما است که در فضائی فارغ از خشم و غضب های ناگهانی زندگی کنید.
12- حق شما است که در فضائی فارغ از تهدید های جسمانی و روانی زندگی کنید.
13- حق شما است که شما را به نامی که نمی پسندید صدا نکنند.
14- حق شما است که از شما چیزی را با ادب بخواهند نه آنکه به شما دستور بدهند.
15- حق شما است که اگر از جوک یا ضرب المثلی که می گویند آزرده شدید از شما صمیمانه پوزش بخواهند.
مطلب از وب لاگ بابک رهبری نقل شده است
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:42  توسط کچل کفتر باز
|
یکی از نشانه های خوشبختی با کلاس بودن اسم کوچه در ترجمه انگلیسی آن است. مثل
عزت زاده غربی که می شود western ezat zade
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 10:22  توسط کچل کفتر باز
|
توی مطب دکتر ، اون لحظه ای که از بالا داشت با دو تا دست تو دهن من زور می زد و منشی ام دست منو گرفته بود تا اون دندون عقل لعنتی در بیاد، توی تمام اون یک ساعتی که اون زور می زد و دندون در نمیومد و چسبیده بود به فک من ،داشتم فکر می کردم اگر آقوی همساده جای من بود چه خاطره ای تعریف می کرد از این اتفاق ،
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 18:57  توسط کچل کفتر باز
|
نیازی هست که بگم مامانم اومده تو فیس بوک؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:12  توسط کچل کفتر باز
|
:)سلام
:)سلام به روی ماهت
:)به چشمون سیاهم
:)آره آره
:)قرص ماه چهارده ام؟
:)نه سیزده و هفتاد و پنجی
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 14:58  توسط کچل کفتر باز
|